نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 توسط شادی جوووووون


یعنی بدو نظر بده که منتظرم
دوستون دارم عزیزان
نوشته شده در تاريخ جمعه بیستم اردیبهشت 1387 توسط شادی جوووووون
| زندگی را دوست دارم |
|
زندگی را دوست دارم اما نه در قفس
بوسه را دوست دارم اما نه روی هوس
تو را دوست دارم تا آخرین نفس

|
نوشته شده در تاريخ جمعه بیستم اردیبهشت 1387 توسط شادی جوووووون
|
چرا روي آدرس اينترنت به جاي يك دبيليو، سه تا دبيليو ميگذارند؟ چون كار از محكمكاري عيب نميكنه
چرا مار نميتواند به مسافرت برود؟ چون دست ندارد كه براي خداحافظي تكان دهد
براي قطع جريان برق چه بايد كرد؟ بايد قبض آن را پرداخت نكرد
آخرين دنداني كه در دهان ديده ميشود چه نام دارد؟ دندان مصنوعي
چطور ميشود چهارنفر زير يك چتر بهايستند و خيس نشوند؟ وقتي هوا آفتابي باشد اين كار را انجام دهند
اگر سر پرگار گيج برود چه ميكشد؟ بيضي
اگر كسي قلبش ايستاده بود چه ميكنيد؟ برايش صندلي ميگذاريم
چرا لكلك موقع خواب يك پايش را بالا ميگيرد؟ چون اگر هر دو را بگيرد، ميافتد
چرا دود از دودكش بالا ميرود؟ چون ظاهرا چاره ديگري ندارد
چرا دو دوتا ميشود پنج تا؟ چون علم پيشرفت كرده
اختراعی که برای جبران اشتباهات بشر درست شده چيست؟ طلاق
ناف يعني چه؟ ناف نمره صفري است كه طبيعت به شكم بيهنر داده است
خط وسط قرص براي چيه؟ براي اينكه اگه با آب نرفت پايين با پيچگوشتي بره
چرا فيل از «سوراخ سوزن» رد نميشه؟ براي اينكه ته دمش «گره» داره |
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 توسط شادی جوووووون
|
یکی بود یکی نبود يه روزی از روزا با يه دختری آشنا شدم. اون اولا واسم مثل يه دوست خوب بود. يه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم. ولی کم کم خيلی بهش عادت کردم. واسم با ديگران متفاوت بود. عاشقش شدم. عشق اولم بود. نمی دونستم چه جوری بهش بگم. چه جوری نشون بدم که دوستش دارم. روز ها گذشت. من هم هر کاری که می تونستم می کردم که بهش نشون بدم که دوستش دارم. يه روز قلبمو تقديمش کردم٬ قلبمو پس داد! دختر عجيبی بود. اصلا توو خط عشق و عاشقی نبود. همين جور عاشقش موندم... يه روز اومد گفت: " اين دوستمه اسمش سعيد هست." يهو يه چيزی قلبمو فشار داد. بغضمو خوردم و لبخند زدم گفتم: "خوشبختم." ديگه چيزی از دلم نمونده بود. اون لبخند از ته دل نبود. فقط ماهيچه های صورتم بودن که به صورت يک لبخند شکل گرفته بودند. که باز هم ناراحت نشه! يه روز درحالی که گريه می کرد به خونم اومد و گفت: "با هم جرو بحثمون شده. می تونم پيشت بمونم؟" با اين حال که می دونستم اين قلبمه که باز هم بايد درد بکشه و جيک نزنه٬ لبخند زدم و گفتم: "بله که می تونی." بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو شونم که گريه کنه تا آروم بشه... چندين ماه گذشت... يه روز بهم زنگ زد و گفت: "پنجشنبه هفته ی ديگه عروسيم هست. کارت دعوتو کی بيارم خونتون بهت بدم؟" ديگه نمی فهميدم چی ميگه. منگ شده بودم. يهو ديدم داره ميگه: "... کوشي؟ الوووووو...." گفتم: "اينجام. اينجام. يه لحظه رفتم تو فکر." گفت: "تو هميشه وقتی با من حرف می زنی ميری تو فکر!" گفتم: "فردا خونه هستم. حدود ساعت پنج بيا دعوت نامه رو بده." .... اون شب اصلا خوابم نمی برد. خُل شده بودم. ياد اون روزهای اول که تازه باهاش آشنا شده بودم افتاده بودم. خلاصه با هزار تا وول خوردن و کلنجار رفتن تونستم يه سه ساعت بخوابم. فردا ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد. خودش بود. بازم سر ساعت! در رو باز کردم. به چشماش زل زدم. هنوزم عاشقش بودم. ولی ... گفت: "يوهو. کجايی؟ بيا اينم دعوت نامه. پنجشنبه می بينمت." تا پنجشنبه بياد٬ نمی دونم چه جوری زندگی کردم. همه چيز واسم مثل جهنم بود. نمی تونستم تحمل کنم. به سيگار و مشروب هم عادت نداشتم. دوست داشتم برم بالای يه کوهی و تا دلم می خواد داد بزنم. .... پنجشنبه کت شلوارم رو پوشيدم. به سالن که رسيدم٬ اونو توو لباس عروس ديدم. چقدر زيبا شده بود. اومد جلو و بهم گفت: "خوش اومدی امين. برو يه جا بشين. اميدوارم بهت امشب خوش بگذره." دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزديک گوشش و گفتم: "نه. اومدم اين کادوی ناقابل رو بدم و برم. تو هميشه توو قلب من هستی. منو يادت نره!" گونش رو بوسيدم و گفتم: "خداحافظ!" حالا اين من بودم و تنهايی هام که بايد تا ابد باهاش می ساختم!...
|
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 توسط شادی جوووووون